رونق تولید ملی | پنج‌شنبه، ۲۵ مهر ۱۳۹۸

پیامبر اعظم(ص) - بی نیازی - نمایش محتوای صدا

 

 

نمایشگر دسته ای مطالب

پیامبر اعظم(ص) - بی نیازی

 

به گذشته پرمشقت خویش می اندیشید به یادش می افتاد که چه روزهای تلخ و پرمرارتی را پشت سر گذاشته. روزهایی که حتی قادر نبود قوت روزانه زن و کودکان معصومش را فراهم نماید. با خود فکر می کرد که چگونه یک جمله کوتاه، فقط یک جمله که در سه نوبت، پرده گوشش را نواخت به روحش نیرو داد و مسیر زندگانیش را عوض کرد و او و خانواده اش را ازفقر و نکبتی که گرفتار آن بودند، نجات داد.

او یکی از صحابه رسول اکرم(ص) بود. فقر و تنگدستی بر او چیره شده بود. در یک روز که حس کرد دیگر کارد به استخوانش رسیده با مشورت و پیشنهاد زنش تصمیم گرفت بروند و وضع خود را برای رسول اکرم(ص) شرح دهد و از آن حضرت استمداد مالی کند. با همین نیت رفت، ولی قبل از آنکه حاجت خود را بگوید این جمله از زبان رسول اکرم(ص) به گوشش خورد.

 

 

«هر کس از ما کمکی بخواهد، ما به او کمک می کنیم ولی اگر کسی بی نیازی بورزد و دست حاجت پیش مخلوق دراز نکند، خداوند او را بی نیاز می کند.»

آنروز چیزی نگفت و به خانه خویش برگشت. باز با هیولای مهیب فقر که همچنان بر خانه اش سایه افکنده بود روبرو شد. ناچار روز دیگر به همان نیت به مجلس رسول اکرم(ص) حاضر شد. آنروز هم همان جمله را از زبان رسول اکرم(ص) شنید. این دفعه نیز بدون اینکه حاجت خود را بگوید به خانه خویش برگشت و چون خود را همچنان در چنگال فقر، ضعیف و بیچاره و ناتوان می دید برای سومین بار به همان نیت به مجلس رسول اکرم(ص) رفت.

باز هم، لبهای رسول اکرم(ص) به حرکت درآمد و با همان آهنگ که به دل قوت و به روح اطمینان می بخشید، همان جمله را تکرار کرد.

 

 

این بار که آن جمله را شنید، اطمینان بیشتری در قلب خود احساس کرد. حس کرد که کلید مشکل خویش را در همین جمله یافته است. وقتی که خارج شد با قدمهای مطمئن تری راه می رفت. با خود فکر می کرد که دیگر هرگز بدنبال کمک و مساعدت بندگان، نخواهم رفت. به خدا تکیه می کنم و از نیرو و استعدادی که در وجود خودم به ودیعت گذاشته شده استفاده می کنم و از او می خواهم که مرا در کاری که در پیش می گیریم موفق گرداند و مرا بی نیاز سازد.

با خودش فکر کرد، از من چه کاری ساخته است. به نظرش رسید اجالتا اینقدر از او ساخته است که برود به صحرا و هیزم جمع کند و بیاورد و بفروشد.

رفت و تیشه ای عاریه کرد و به صحرا رفت و هیزمی جمع کرد و فروخت. لذت حاصل دسترنج خویش را چشید. روزهای دیگر به این کار ادامه داد تا توانست از همین پول برای خود، تیشه ای و سایر لوازم کار را بخرد. باز هم به کار خود ادامه داد تا صاحب سرمایه و غلامان شد.

روزی رسول گرامی اسلام حضرت محمد مصطفی(ص) به او رسید و تبسم کنان فرمودند: «نگفتم هر کس از ما کمکی بخواهد، ما به او کمک می کنیم ولی اگر کسی بی نیازی بورزد، خداوند او را بی نیاز می کند.»