رونق تولید ملی | چهارشنبه، ۱ آبان ۱۳۹۸

دوستان خوب - نمایش محتوای تولیدات ویژه

 

 

دوستان خوب

Loading the player...

در یک روستای خوش آب و هوا دوتا دوست به نام احمد بیگ و حسام بیگ همسایه بودند یک روز که از سر کار برمی گشتند احمد بیگ به حسام بیگ می گه بیا تا آخر دنیا بریم و اونایی رو که ندیدیم با هم ببینیم حسام بیگ می گه مگه تو بهترین دوستی نیستی که همه آرزوش رو دارند باشه تو هر جا بری من هم میام.

فردای آن رو حرکت کردند یک روز کامل راه رفتند چکمه های حسام بیگ خوب و محکم بود اما احمد بیگ کهنه و پاره. با هر قدمی که برمی داشت یک عالمه خار به پایش فرو می رفت. احمد بیگ پیش خودش فکر می کرد که چرا باید اینطور باشه غروب نزدیک یک چاه رسیدند آنجا شام خوردند و کمی استراحت کردند. زمانی که حسام بیگ خوابش برد، احمد بیگ چکمه های خودش و حسام بیگ را درون چاه انداخت. حسام بیگ که این منظره رو دیده بود چیزی نگفت و خوابید.

صبح روز بعد احمدبیگ با سر و صدا حسام بیگ رو بیدار کرد و گفت دزد چکمه هر دو ما را دزدیده است. اونها پا برهنه به سفر خود ادامه دادند در راه هر قدم که برمی داشتند یک خار به پایشان فرو می رفت و آه می گشیدند اما حسام بیگ به خاطر اینکه احمد بیگ مسبب این همه درد و رنج بود آه می کشید.

تا ظهر راه رفتند به نزدیک رودخانه ای رسیدند چون گرسنه بودند خواستند ماهی بگیرند اما ماهی به قلاب آنها گیر نکرد ناراحت بودند حسام بیگ گفت من کمی نان دارم بیا با هم بخوریم اما احمد بیگ عصبانی شد و گفت من اینقدر گرسنه هستم که این نان کم اصلا من رو سیر نمی کنه. حسام بیگ گفت بیا مال من رو هم بخور.

شب شد در احمد بیگ در خواب دید که هر دو کنار رودخانه در حال ماهی گیری هستند اما تمام ماهیها به قلاب حسام بیگ گیر می کردند و خودش اصلا ماهی صید نکرد. از خواب بیدار شد مطمئن بود که الان می تونه ماهی بگیره و همین طور هم شد ماهی ها رو هم کباب کرد و حسام بیگ رو صدا زد و به او گفت که به اطر اینکه تو گرسنه هستی ماهیها به طور من گرفتار شدند. آنها بعد از آن تمام دنیا رو گشتند و تمام چیزهایی رو که ندیده بودند دیدند.

به روستا برگشتند و آنقدر با هم خوب و صمیمی شده بودند که اهالی هر وقت می خواستند کسی را در دوستی مثال بزنند می گفتند مثل دوستی حسام بیگ و احمد بیگ.

Good friends

Two friends, a good climate in the village of HessamBaig and Ahmad baig and had a neighbor who came back from work, HessamBaig  and Ahmadbaig tells me to go to the end of the world And those who saw it happen with my best friend HessamBaig says it could not have wished that I go with you wherever you go.

They walked a full day tomorrow I move it Big and sturdy boots HessamBaig  Ahmad vaig was worn and torn. With every step he takes to spur a lot of monitoring going down. AhmadBeig why I think that the way the evening near a well, where they ate dinner and took a break. When HessamBaig fell asleep, his boots HessamBaig and Ahmadbaig Bey dropped into the well. I had seen this scene that HessamBaig said nothing, and slept.

The next morning I woke Ahmadbaig noise Hessam Baig said the thief has stolen our boots either. They continued their journey barefoot on the way back every step of the monitoring was going down a spur Oh and the Gshydnd Hessambaig but Ahmadbaig because it was causing all this pain and suffering that took.

Noon walked to the river because they were hungry and wanted to hook the fish they caught fish, but they were not upset Hessambaig said I have a little bread, come together to eat, but Ahmad Baig was angry and said I'm so hungry that my garlic bread is not low at all. Hessambaig told me I eat mine.

Ahmad Baig was asleep at night to see that both are fishing in the river, but all fish caught had to hook Hessam Baig and did not catch fish. He was confident that I can wake up to catch fish and fish It was like a big barbecue and Hessam called and told him that Atr whether you're hungry as I caught fish. They then searched the world and saw all the things that were not seen.

Returned to the village And so close together and were good, the people whenever they wanted someone they would like for the friendship and the friendship Hessambaig  and Ahmadbaig