جهش تولید | سه‌شنبه، ۱۲ فروردین ۱۳۹۹

خاطرات دوران انقلاب - نمایش محتوای خبر

 

 

خاطرات دوران انقلاب

ضبط صوت های زیاد در اتاق

درسال 1356، نوارهای سخنرانی و پیام های امام خمینی، از نجف به ایران می رسید، اما به دلیل اینکه انتقال آنها مشکل بود، گاهی فقط یک نوار کاست به یک شهرمی رسید و می بایست از روی آن، در همان شهر، تکثیر و بین مردم توزیع   می شد. منزل ما، محل تکثیر نوارها شده بود، شیوه کارمان آن بود که تعداد زیادی ضبط صوت از دوستان و آشنایان عاریه کرده بودیم و باسیم رابط، آنها را بهم متصل می­کردیم، نوار امام (ره) را در یکی از آنها می گذاشتیم و در ضبط صوت­های دیگر نوارهای خالی را قرار می دادیم و ضبط می کردیم، چون ضبط ها با رابط به هم متصل بود، نیازی نبود صدای آن بلند پخش شود لذا در منزل کسی متوجه کار ما نمی­شد، یک روز پدرم، سر زده به اتاق ما آمد که خبر کند برویم ناهار بخوریم، هنگامیکه چشمش به وضع اتاق و تعداد زیاد ضبط صوت ها افتاد، برای چند لحظه، ساکت و متحیر به آنها نگاه کرد، شاید متوجه کارما شد، اما حرفی نزد، فقط خبر کرد برویم ناهار بخوریم، بعداً سرسفره برادر بزرگترم موضوع را برایش توضیح داد و او خیلی خندید.

پسر آیت اله خوانساری لباس کارگری به تن کرده بود

در پاییز سال 1357 در میدان امام خوانسار (پهلوی سابق) ایستاده بودم، دیدم که آقاحسین خوانساری فرزند مرحوم آیت الله العظمی خوانساری (که اکنون از روحانیون معظم ساکن در مشهد هستند) با لباس مندرس و به سبک کارگر ساختمانی که آثار گچ و گل هم روی آن بود، از اتوبوس قم پیاده شد و یک گونی هم دوش اوست تا مرا دید صدا زد و گفت بیا این گونی را بگیر ببر پنهان کن، من آن گونی را گرفتم و به کمک برادر بزرگترم که موتور سیکلت داشت، آن را به باغ خودمان بردیم و پنهان کردیم و فردا در آن را باز کردیم، پر از اعلامیه­های امام خمینی(ره) بود، آنها را به تدریج بین مردم توزیع نمودیم.

نارنجک­های دستی خیلی قوی ساختیم

در 23 آذرماه 1357، حمله وسیعی بوسیله چماقداران شاهنشاهی و مأموران مسلح رژیم به شهر خوانسار صورت گرفت، صبح به ما خبر دادند که در برخی محله­های خوانسار، عده­ای چماقدار آماده می­شوند تا حمله کرده و شهر را غارت نمایند. ما نیز دوستان را خبر کردیم که با آنها مقابله کنیم، اسلحه ما فقط سنگ بود، سنگها را پشت بام مغازه­ها در دو طرف خیابان آماده کردیم، چند ساعت بعد، چماقداران که گروه زیادی ارتشی، آنان را همراهی می­کردند، با شعار جاوید شاه، وارد شهر شده و ارتشیان درب مغازه­ها را می­شکستند و چماقداران نیز با چماق به مغازه­ها هجوم برده و شیشه­ها را     می­شکستند و اجناس مغازه­ها را غارت می­کردند، همه مردم از داخل خیابان، به کوچه­ها فرار کردند، ما از پشت بام­ها با سنگ به مقابله با آنها پرداختیم، امّا مأموران مسلح فوراً خود را به پشت بام­ها رسانده و مستقیماً به سوی ما تیراندازی کردند، آن روز 4 نفر از جوانان خوانسار به فیض شهادت نائل شدند و تعداد زیادی نیز زخمی گردیدند. ما از اینکه نتوانستیم در مقابل مأموران با سنگ مقاومت کنیم، عقدة بزرگی در دلمان ایجاد شد و از آن روز مصمم شدیم به سلاح گرم مجهّز گردیم، امّا این کار در شرایط آن روز بسیار مشکل بود، لذا ابتکار جالبی بکار بردیم، مقدار زیادی باروت و سه راهی­های فلزی انتقال آب تهیه کردیم، دو طرف سه راهی را با درپوش می­بستیم، سوراخی در آن ایجاد کردیم، نخ مخصوصی آعشته به باروت از آن عبور می­دادیم، داخل سه راهی را پر از باروت می­کردیم و درپوش سوم را می­بستیم، به این ترتیب نارنجک­های دست خیلی خوبی ساختیم و از آن به بعد با قوت و قدرت زیادی تظاهرات می­کردیم، و قصد کرده بودیم که اگر با مأموران درگیر شویم با آن نارنجک­ها با آنان به مقابله برخیزیم، تعداد این نارنجک­ها، آنقدر زیاد بود که در فواصل دهم تا بیست و یکم بهمن 1357، با هماهنگی دوستان تهرانی، حدود یک نیسان نارنجک به تهران فرستادیم تا در درگیری­های تهران، با مأموران شاه بجنگیم.